تبليغاتX
ترکم مکن

ترکم مکن

  سلام خوبید ؟ بازم مطالبمو عوض کردمو با پستای جدید اومدم

 

 

 میبینم که هیچ کس به مطالب علمی علاقه نداره و نظری نمیده واقعا که ...

اگر می بینید تعداد مطالب کمه به خاطر اینه که میخوام همرو بخونید اما....

یادتون نره به مطالب این خانومه محترمه ، با کمالات ، خوشگل ، خوشتیپ ... نظر بدیدا

+نوشته شده در 87/02/20ساعت19:53توسط لیلا | |

گل نازم تو با من مهربون باش

واسه چشمام

گل رنگین کمون باش

اسیر باد و بارونم ، شب و روز

گل این باغ بی نام و نشون باش

               

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه ، تو با من مهربون باش

 

گل ناز ، آسمونم بی ستاره است

مثل ابرها دل من پاره پاره است

دوباره عطر تو پیچیده در باد

نفس امشب برام عمر دوباره است

 

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه ، تو با من مهربون باش

 

گل نازم بگو بارون بباره

که چشمهات به یاد من میاره

تماشای تو زیر عطر بارون

چه با من می کنه امشب دوباره

شب و تنهایی و ماه و ستاره

 

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه ، تو با من مهربون باش

+نوشته شده در 87/02/20ساعت19:33توسط لیلا | |

در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی میکردند : شادی ، غم ، غرور، عشق و...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند . اما عشق میخواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت ، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت:

« آیا میتوانم با تو همسفر شوم؟»

ثروت گفت:« نه، من مقدار زیادی طلا و نقره  داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد»

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست

غرور گفت:«نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.»

غم در نزدیکی عشق بود .پس عشق به او گفت:«اجازه بده تا، تا من با تو بیایم.»

غم با صدای حزن آلودی گفت:« آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم»

عشق این بار  سراغ شادی رفت و او را صدا  زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید . آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:« بیا عشق من تو را خواهم برد .»

عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند ،پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده چه قدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسأله ای روی شن های ساحل بود ، رفت و از او پرسید :« آن پیرمرد که بود؟»

علم پاسخ داد « زمان»

عشق با تعجب گفت: « زمان ! اما چرا او به من کمک کرد؟»

علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت :« زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

+نوشته شده در 87/02/20ساعت19:10توسط لیلا | |

یه روز خدا فرشته هاش رو جمع كرد و گفت كه میخواهد یه موجود تازه خلق كنه تا فرشته ها از اون موجود تازه یاد بگیرند كه خوبی یعنی چی؟...
خدا اون موجود رو از نیستی آفرید و اسمش رو انسان گذاشت. فرشته گفتند خدایا این چی داره كه ما نداریم و خدا گفت انسان دل داره و توی دلش یه دنیای بزرگ.فرشته ها پرسیدند توی دنیای دلش چی زندگی میكنه؟خدا گفت خیلی چیزها و یه پری و یه دیو كه دیو دلش هنوز بیدار نشده... بعد خدا به فرشته ها گفت كه به انسان سجده كنید و همه سجده كردند جز یه فرشته كه اسمش ابلیس بود.ابلیس گفت خدایا من از انسان برترم و خدا گفت نیستی و ابلیس گفت اجازه بده تا ثابت كنم. وخدا اجازه داد.یه روز كه آدم توی بهشت بود یه اشتباهی كرد و با ابلیس دوست شد و ابلیس دیو دل آدم رو بیدار كرد.خدا آدم رو صدا زد و گفت اینجا جای كسانیه كه دیو دلشون بیدار نباشه پس تو برو به یه جای دیگه هروقت دیو دلت خوابید دوباره بیا....
آدم گفت چشم...
خدا گفت یادت نره ها من منتظرت میمونم تا دوباره برگردی و آدم گفت چشم....
و آدم به دنیا اومد........
اما كم كم یادش رفت كه خدا چی گفته بود .همیشه روی زمین دنبال بهشت بود... دنبال همه اون خوبی ها كه خدا برای انسانیت به او هدیه كرده بود... توی دلش همیشه جنگ بود.جنگ بین دیو و پری... دیو و پری زورشون به هم نمی رسید.به خاطر همین همیشه دیو یا پری به آدم میگفتند كه به من كمك كن... و آدم گاهی به دیو و گاهی به پری كمك میكرد اما همیشه جنگ ادامه داشت....
سالها گذشت.... وقتی خدا دید كه آدم نمی تونه دیو دلش رو شكست بده یه فرشته فرستاد و فرشته اومد و به آدم یاد داد كه چطوری باید دیو دلش رو شكست بده و سالها گذشت........
دیو خیلی قلدر بود و به این راحتی نابود نمی شد وسالها گذشت......
خدا به آدم فرزندانی داد وبازهم سالها گذشت......
یه روز كه آدم خیلی خسته بود از اینكه بهشت رو پیدا نمیكرد و از اینكه جنگ بین دیو و پری توی دلش تموم نمیشد سرش رو روی خاك گذاشت و گریه كرد .......
به یاد اون روزی افتاد كه توی بهشت بود یاد همه اون زیبائی های بهشت و همه اون خوبی ها...
و آدم باز هم گریه كرد.......
وقتی سر از سجده بلند كرد دید كه دلش آروم شده و دیو دلش خوابیده...
خدا دو باره آدم رو صدا زد و آدم با صدای خدا دوباره به بهشت برگشت.اما یادش رفت كه به فر زندانش یاد بده كه اگر دیو دلتون خستتون كرده و اگر دلتون برای بهشت تنگ شده باید چی كار كنید..... و خدا بازهم فرشتگانی فرستاد و فرشته ها به فرزندان آدم یاد دادند كه شما از كجا اومدید و دوباره باید برگردید و اگر دیو دلتون رو شكست دادید بر می گردید به بهشت و اگر پری دلتون رو كشتید دیگه هیچ وقت به بهشت بر نمی گردید چون جای دیو ها توی بهشت نیست و دیو ها باید برگردند به خونه خودشون كه اسمش جهنمه......
وفرشته ها رفتند و سالهای زیادی گذشت......
بعضی از انسانها یاد گرفتند و همیشه یاد شون موند كه باید دیو رو شكست بدن و چطور باید این كار رو انجام بدن و برگردند به بهشت آخه خدا منتظر اونهاست .....
اما اكثر انسانها یادشون رفت و همیشه روی زمین با پری دلشون جنگیدند و با دیو دلشون رفیق شدند و همیشه روی زمین دنبال بهشت گشتند و ندیدند كه مردانی به بهشت باز می گردند...

+نوشته شده در 87/02/20ساعت18:54توسط لیلا | |